روزهای پر اضطراب مامان
این روزا بدجور دلم گرفته .. از یه طرف کمر درد شدیدو دردای کاذبو این حرفا از یه طرف نگرانی برا سلامتی پسر گلم از یه طرف بی مهری اطرافیانم
از اینکه میبینم تنها هستم دلم میگیره از اینکه حس میکنم فقط باید خودم به فکر خودم باشم. و بقیه فقط نظاره گر هستن قلبم میگیره
نمیدونم شایدم خیلی حساس شدم به خاطر این روزای اخر بارداری..و همه چی در نظرم خیلی بد جلوه میده..
الان چند روزه درد دارم.. و کلافه شدم از دردا.. با اینکه سزارینی هستم ..ولی دارم دردای طبیعی رو میگذرونم ..واین منو خسته کرده..
منتظرم بابا بیاد و بریم بیمارستان..دیگه نمیتونم دردا رو تحمل کنم ..
پسر گلم میدونم دلم بدجور برا تکونات و شیطونیای توی دلم تنگ میشه دلم برا سکسکه کردنات که شکمم میپرید هوا تنگ میشه
دلم برا روزایی که تکونات زیاد میشدو هی منو به مشتو لگد میگرفتی تنگ میشه و با هر لگد من قربون صدقه ت میرفتم درسته به زبون نمیآوردم پیش بابایی ((به خطر حسادت
))ولی تو دلم هی قربون صدقه ت میرفتم...
این 36 هفته و 4روزو با تمام مشکلاتو تلخیها و شیرینیها و .... گذروندیم.. انشالله بقیه عمرت خیلی بهترو خیلی شیرینتر از این باشه
میدونم به خاطر استرسای زیاد نتونستم بهت زیاد برسم و به خاطر این ازت خیلی معذرت میخوام..
میدونم مامان خوبی نبودم و بعضی وقتا شکایت کردم ازت .و گلگی کردم..
ولی مامانا هم بعضی وقتا خسته میشن عزیز دلم
دلم برای با من بودنت تنگ میشه عزیز دلم..
خدایا خودت همه نی نی های نازو از بلاهای دنیا حفظ کن..نی نی ها گناه دارن و طفلکین..خدایا خودت به بزرگی خودت دوتا پسرای منو بر من ببخش.مراقبشون باش الهی آمین



روزهای پر اضطراب مامان
