دغدغه های این روزهای من با رادین
رادین من درست 8 روز دیگه 3سالت میشه انقد استرس گرفته منو چی بخرم برات چیکار کنم کیک چی بگیرم.. از یه طرفمم بخاطر عزیز دلم نیست خیلی شادی کنم.. دلم میگیره..ولی دوست دارم یه جشن خودمونی کوچولوی 3نفری با داداش راستین میشیم 4نفری بگیرم...دیگه مردی شدی برا خودت جمله هات حرف زدنات کامل شده انقد حرف میزنی که بعضی وقتا میگم رادین میشه کمتر حرف بزنی سرم رفت و تو انگار دوست داری فقط حرف بزنی ..
عاشق حرف زد ن هاتم.. بعضی وقتا هم که حرف میزنی من و بابات متعجب به هم نگاه میکنیم که این بچه اینارو از کجا میدونه
چند تا از کلماتتو اینجا مینویسم که کلی خاطره هستش برام
جرثقلیل= جرثقیل
گداشتی=گذاشتی استاد سوتی گرفتن شدی
اون روز مامان حالش خوب نبود بجای اینکه بگه برو بالش بیار گفت برو ماشین بیار..و تو زود گفتی مامان ماشین برا چی بیارم باید بگی برو بالشت بیار...
بابا رفته بود حموم.. ازش پرسیدی بابا حموم کردی؟؟ بابا گفت بله الان باید شما بگی عافیت باشه
ولی رادین برگشت گفت بابا شما باید اول زا حموم بیایی بیرون تا بهت بگم عافیت باشه
من:
بابا:
رادین:
دیگه حسابی غر غرو شدی.. وقتی کاری باب میلت نباشه میگی نمیخوام یا میگی دوست ندارم و با گریه بهم میفهمونی که من موافق نیستم..مثلا وقت خواب من دردسری دارم با شما تازه باید سرجاتم بخوابم باید قصه بگم حالا قصه مون چیه
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچس نبود((رادین این قسمتشو میگه)حالا من
کدوم قصه رو بگن اخه خدا
رادین:مامان زودباش دیگه منم مغزم کار نمیکنه
بعد رادین کمکم میکنه قصه اون وقتی رو بگو که دستمو بریدم با چاقو
ومن باز این قصه رو برای 1000رومین بار گفتم..
.
.
.
.
.
.
قصه تموم شد
من:قصه ما به سر رسید
رادین:کلاغه به خونش نرسید...
من:آخیششششششش
رادین: خوب حالا یه قصه دیگه
من:
خدایاا من خوابم میاد رادین بخواب دیگه
و دیگه من حرف نمیزنم..و رادین برا خودش قصه میگه
رادین انقد عاشق نوازش کردنه منه و هی تند تند دستمو بوس میکنه خیلی دوست دارم این لحظه رو ولی خوب بعضی وقتا وقتی طاقتم طاق میشه بهش میگم رادین بسهههه بعد میگه مامان موهاتاو بنداز اونور
مامان چطوری بندازم اونور... رادین میگه اخه همش تو دماغمه فینگیلیم میاد
تازه ننمیتونم نفس بکشم کیپ شدم
.و باز من میدونم اینا فیلمای شبونه شماست برا نخوابیدنو دیر خابیدن..
عاقا رادین وقتی من سرگرم نت بازیم بدو میره خرابکاری بکنه امروز دیدم صداش نمیاد هی صداش میکنم رادین کجایی میگه اینجام دنبال شیر میگردم حالا کجا تو کابینت
بعد منم آروم ر فتم ببینم چیکار میکنه رسیدم جلو اشپزخونه صداش کردم بچه م ترسید گفت مامان ترسیدممم
مردم از خنده چون هر وقت کار خرابی بکنه ببینم بعدش میگه ترسیدم..
بعد چشماشو به قول خاله یاسی
مثل چشمای گربه شرک میکنه
و من دلم کباب میشه براش دیگه نمیتونم بیشتر از اون دعواش کنم
اخه پسرم تو چرا انقد شیطونی



دغدغه های این روزهای من با رادین
