بازم یه خاطره بد
خیلی دلم رگفته وبد یعنی اگه این پستو به مادرم تقدیم نمیکردم دق میکردم..
یادمه مامانم مریض بود میخواتسم برم آزمایش بدم.. مامان یکم حال ندار بود.. رفتم لابراتوار و اومدم.مامان گفت کجا رفته بودی..گفتم آزمایش بدم مامان..تعجب کردو نگام کردو گفت برا چی مگه مریض شدی؟؟..گفتم مامان نه حامله ام دیگه .. زود زود خوب شو تو باید بیای برای بیمارستانم تو باید حواست به بچه م باشه.. الهی بمیرم براش گریه کرد..همش خوشحال شد.. درسته قبلا میدونست که باردارم ولی اون لحظه یادش نمیمومد ..گریه کردو گفت ایشالله دخترم.. دعا کنید

من اون موقع 3ماهم بود و خیلی حالم بد بود از ویار..
خدابرا هیشکی نیاره این روزارو بی مادری خیلی سخته و عذاب اوره
امیدوارم خدا همه مادرا بالا سر بچه هاش نگه داره
پست بعدی تغییر روحیه ست
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بازم یه خاطره بد
